یسکت العالم باسره و نستمع صوت الحسین....سلام الله علی صوتک...حبیبی یا حسین
 

پست ثابت هس این

هرکی میخواد بقیّه موضوعارو بخونه برروی پست ها در سمت چپ پایین کلیک کنه

هر پست شامل 10 موضوع هست.

  نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مهر ۱۳۹۲ساعت 16:19  توسط ***  | 

211

47 حاجی دارکلایی

فهمیدین چی میخوام بگم دیگه؟ خب وقتی فهمیدین برا چی بگم؟ ولی باید گفت!. نمیشه که نگفت. مگه قضیه چیه؟

این روزا تو هر کوچه و برزنی که راه میری نام حاجیانی را می بینی که بر روی پارچه و بنری نوشته و بر درب منزلی نصب گردیده است. رسیدن همه شون بخیر ، ایشاالله از همه قبول باشه. تازه یه ده بیست نفریم چن روز دیگه میان. ایشالله از اونام قبول باشه. و بسلامتی برسن.ایشاالله همه برن مکه و مدینه رو زیارت کنن.

اما یه چیزیه این وسط. میدونین هر کاری که آدم انجام میده ، دوتا فایده داره! یکی معنوییه و یکیم مادی. معنویتش که خیلی خوبه. آدمو انسان میکنه و خیلی چیزای دیگم فایده های معنویشه. اما مادی چی؟ مثلا همین 47 حاجی دارکلایی. باید پول خرج کنن تا برن و برگردن. خب این پولا تو جیب کیا میره؟ خیلیا.

هر کی به این فک میکنه که  ، هر چی میتونه این هزینه ها رو پایین بیاره. و یا یه طوری پولاشو خرج کنه که به بهترین کارا ختم بشه. اینجوری نیس؟ یا نباید باشه؟حالا منظورت چیه از این مقدمات و زمینه چینی؟

منظور اینه که وقتی اینا بر میگردن ، بقول خودشون یه ولیمه میدن. میگن یه سنت دینیه. ولی تا چه اندازه صحت داره خدا میدونه. اما با این حال خوبه. چون خیلیا این وسط یه حال اساسی میکنن.

البته گفتن که ولیمه بدین ، یعنی فقیر فقرا رو جمع کنین و یه وعده غذایی به اینا بدین. اما الان که دیگه خیلی کمن ، اونایی که اولویت اولشون غذا باشه!. پس برا اینکه این سنتو داشته باشین ، یه چن نفر از فک و فامیلارو  دورهم جمع کنین و یه شام و ناهاری بدین و اینام یه چن تا گَلی قُراب میدن و کلکش کنده میشه دیگه!.

ببینین تو همین دارابکلا چقد مشکلات وجود داره؟ خیلی . خب حالا چی میشد هر حاجی به نیّت خودش یه میلیون تومن یا کمتر و بیشتر میداد به شورا و یا دهیاری که خرج عام المنفعه کنن! اونوقت بدون درد سر و راحت به حساب مثلا دهیاری 47 میلیون تومن پول میومد. و اینام مثلا میتونسن چاه و منبع آب دوّمو راه اندازی کنن. و خیلی از مردم برا یک عمر از این به مکه رفتنشون فیض اینجوری می بردن! این کم کاریه؟ حالا حساب کن هر حاجی سیصد چارصد نفرو دعوت میکنه و سه چار میلیونم خرج میکنه و همه میان یه دم غذا میخورنو دقایقی بعد عین دسگاه تولید زباله خروجش میدن دیگه!!

من خودم شاهد بودم یه شب بارون سیل آسا اومده بود. پس از فروکش کردن خانم همسایه بی سرپرستمون دیدم نمیره خونه و با اینکه خیلیم خودشو کنترل میکرد ولی بازم یواشکی داشت میلرزید. منم گفتم چرا خونه نمیری؟ اونم گفت تموم داخل خونمون آب رفته. میدونین چرا؟

برا اینکه اینقد اطراف جوبو به حیاتشون اضافه کرده بودن که جوب شده بود روم به دیفار به قطر مخرج یه مورچه!. و با کوچکترین بارندگی آبش سرشور میکرد و میرفت خونه این بدبخت و بیچاره ها. . و جالبترش اینه که تو همین مسیر خیلیم حاجی بودن و ولیمه های سه چار میلیونیم داده بودن و آب سرشور شده جوب ، اینارو هم اذیت میکرد. و اینام فریاد میزدن ، اِتا مرد آدم دنیه بیه آما ره نجات هاده؟ یعنی یه مرد نیست بیاد مارو نجات بده؟ در حالی که مهار این آب با چار پنج میلیون تومن درست میشد. و وقتی به دهیار و شورا هم میگفتی بابا اینارو درست کنین ، اولین جوابشون این بود با کدوم پول؟

و این نشون میده که ما حتی ساده ترین مفهوم حج رو هم متوجه نشدیم. و این بعهده فرهنگ سازان جامعه هست که این سرمایه هارو به این سمت سوق بدن و از هزینه های گزاف و درد سرآفرین جلوگیری کنن و به فکر حل مشکلات اولیه مردم باشن.

پس شجاعت بخرج بدین و به سمت عقل گرایی برین و پولاتو جایی خرج کن که ماندگاریش بیشتر باشه. نه به 24 ساعت با کیفیت 4 گوزو و 5 گَلی قَراب!

به نظرتون اینجوری که گفتم بهتر نیست؟ مثلا رسماً اعلام کنین که من یه مهمونی خصوصی فامیلی به عنوان ولیمه میگیرم و پول مهمونی بی فایده و اسم درکن بزرگ و عمومی رو میدم به دهیار که هرجای محل باش نیاز بود هزینه کنه؟

این دومی بهتره. چرا؟ چون هم خلق خدا راضین و هم خود خدا...

اینجوریا نیس؟

  نوشته شده در  شنبه نهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 10:31  توسط ***  | 

210

پیکان قراضه جهان ماگمادوف

اون دوران قدیم که تازه پیکان آخر کلاس بود یه روز با اسب از جنگل میومدم ، تو همین قسمت لِش دله دیدم یه پیکانی با مسافراش تو گِل و لای گیر کرده و هر کاری میکنه نمیتونه در بره!. اینقد گازوگوز کرده بود که دیگه کلاً  ماسیده بود. رفتم جلو که با کمال تعجّب دیدم ای بابا آقای جهان ماگمادفه که. درو باز کردم و جهان اومد بیرون و زن و بچه اش تو ماشین نشسه بودن و گفت میتونی بری از محل کمک بیاری؟ گفتم آره. و بلافاصله اومدم دار کلا وبه آقا جارچی گفتم لطف کن یه جاری بزن که چن نفر بریم کمک کنیم و حول بدیم تا پیکان قراضه جهان ماگمادوف از تو گِل و لای بره بیرون.

آقا جارچیم فوری جار زد و یکهو دیدم چن نفر از افراد محلم آماده شدن که برن درش بیارن. اما ناگهون شورا اومد و گفت کجا؟ بروبچم گفتن قضیه چیه. شورا گفت همینطوری که نمیشه که!. ما باید افرادو انتخاب کنیم. و دلبخواه خودشون چن نفرو مشخص کردنو و اینام رفتن پیش پیکان قراضه ماگمادوف. آق جهانم وقتی اینارو دید خوشحال شد و گفت اگه همه تون همّت کنین و یه حول جانانه بدین ماشینم در میره. منم گفتم آره راس میگه بیاین یه زور بزنیم و ماشینو در کنیم. اینجا بود که آرخال گورگین اومد جلو و گفت اوّل باید جا پامونو درست و محکم کنیم تا بتونیم خوب زور بزنیم.

منم که انگار نماینده جهان شده بودم گفتم باشه درست کنین. و بعد همه با هدف بیرون کردن پیکان قراضه شروع کردن به درست کردن جای پایشون. اول هر کی سهم جای پاشو مشخص کرد و با بیل و کلنگ و ...خلاصه با دم و دسگاه ته کارشو در آوردن و بعدشم تقریباً آماده اش کردن. منم گفتم خب تقریباً درست شد حالا بیاین زور بزنیم. ایندفه دیدم لسگسکی اومد و گفت نه باید جا پامونو کاشی کاری و سنگ کاری کنیم گفتم باشه ایرادی نداره و کردن. و بعدش با کمال تعجّب دیدم همه اونایی که بعنوان زور زن برای بیرون کردن پیکان قراضه جهان اومده بودن هم صدا شدن و گفتن ، باید جاپامونو برق بیاریم گفتم باشه گفتن باید توش تلویزیون هم بزاریم اونم اِل سی دی و اِل ای دی باشه تا بتونیم مستقیم فوتبالو ببینیم. گفتم باشه گفتن باید توش مبل و صندلی و لوستر و پوستر و فرش و فروش و میز و صندلی و تردمیل و کامپیوتر و لب تاب و تختخواب و آشپزخونه اُپن و موبایل و وایبر هم داشته باشه گفتم باشه ، فقط یکم عجله کنین که بنده های خدا بچه هاش دارن تلف میشن. و گفتن باید یه تشکیلات و شورایی و دهیاری و شهرداری و استانداری و مجلسیووزیری و وکیلیو حتی رئیس جمهوری هم داشته باشیم. گفتم داشته باشین فقط عجله کنین. و بازم ادامه دادن که برای اینکه ما بتونیم بهتر طرح و نقشه بریزیم و جاپامونو درس کنیم تا بتونیم زور بزنیم باید یه چن ماموریت به کشورای پیشرفته داشته باشیم تا چیزی یاد بگیریم.گفتم باشه برین. گفتن حق ماموریتم باید با دلار محاسبه بشه ، اینجوری بهتره. گفتم باشه دلار باشه. گفتن چقد خوبه که برا پیشرفت کارا مون ماشینای شاسی بلند و هواپیما و هلی کوپتر و از این دنگ و فنگام داشته باشیم گفتم باشه داشته باشین. گفتن برا هنوز بهتر شدن جا پاهامون دانشگاه و کالج و مدرسه و مسجد و میدون و خیلی چیزای دیگه اونم همه اشون از جنس با شکوهش باشن.... اینا هی گفتن و منم دیگه نامید شدم و رفتم پیش ماگادوف دیدم اونم زودتر از من یه گوشه ای نشسته و سرش عین کاچ کرک مار کچ شد و انگار اُزار گرفته بود. وقتی منو دید گفت تو دیگه برا چی اومدی؟ گفتم از اینا بطور کامل نامید شدم چو مشغول محکم کردن جاپاشونن. البته زور زدن ماشین بهونه اس. لااقل منم میخوام اومدم پیشت تا با هم غُصه بخوریم. و ما شروع کردیم به غُصه خوردن ، در حالی که زور زنا هر روز و هر لحظه دکوراشونو بروزتر و پیشرفته تر میکردن. و چه مقاله ها و نوشته ها و کتابا و فیلما و... درست میکردن مبنی بر اینکه چگونه ماشین آق جهان رو بتونیم در ببریم؟ و حتی جنگها و صلح ها و شعرها و ترانه ها ساختن...

زن و بچه ی جهان همچنان روز به روز علیلتر و ذلیل تر میشدن و اینها بر عکس هر روز پیشرفته تر... تا جایی که دیگه کلاً هدف اصلیشونو فراموش کردن و سخت دور خودشون عین همون اسب خرمن سر میچرخیدن. تا اینکه شاعر بزرگ آمریکای لاتین از راه رسید و رفت بالای کاتی و گفت : ای جماعت زور زن به سیستمتون قسم همه شما در بیراهه اید. اما زورزنا شرط ادبو بجا آوردنو همه براش کف زدن و بازم شروع کردن به مقاله و تفسیر و تاویل نوشتن و چه پول ها که از همین سخن شاعر بزرگ در نیاوردن!. خوبی شون در این بود که از هر فرصتی که تو این زمینه پیش میومد پول در می آوردن و خودشونو پیشرفت میدادن.

روزها به همین منوال گذشت ، زور زنها مشغول خودشون و زن و بچه جهان هم تو ماشین در حال تلف شدن و خود جهان هم کنار ماشین نگران و مضطرب و چشم انتظار کمک ...

تا اینکه با کمال تعجّب دیدیم صدای بولدوزر میاد. ما یکم امیدوار شدیم و زور زنها هم سلام و صلوات و... خلاصه هر کس خیال میکرد برا کمک به اونا اومدن. بله یک دفه دیدیم سر بولدوزر دیار شد و مال آقا صالح بود. به محض ورود اولین کاری که کرد درست جا پاههای زور زنارو میون گرفت و مشغول هموار کردنش شد. که همه اعتراض که آقا این چه کاریه؟ به سمت بولدوزر میومدن که یک دفه دیدم از تو بولدوزر چن نفر شیش بدس اومدن پایین و اونارو دنبال... همه رو  ترد و فرت کردنو فوری سیم بوکسیلو آوردن و از کنار پیکان قراضه جهان رفتن جلوش و سیمو باش وصل کردن و ماشینو کشوندن جلو و از تیل چال درش آوردن. جهان ماگادوف و زن و بچه های معصوم و زرد شده گونش همه خنده و خوشحالی که بلاخره کمک اصلی رسید و همه نجات پیدا کردن. و از طرفیم خوشحال که این زورزنای دروغ گو و حمارهای بار کتاب شده همه جاپاها و کالی هاشون خراب و نابود شده بودن...

بله قصه اینه... تو جز کدوم گروهی؟ زورزنی یا جهانی؟ "خنده"   

  نوشته شده در  جمعه هفدهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 21:18  توسط ***  | 

209

خانه سالمندان دارابکلا

یادتون میاد چن سال پیشا میگفتن ما جوون ترین کشور دنیا هسیم؟ معنیشو میدونین یعنی چی؟ یعنی اینکه بیشتر آدمای تو کشور ما جوونا هسن. خُب همیشه که اینجوری نمیمونه که! همون جوونا الان پیر شدن و یا دارن پیرمیشن. پس نتیجه این میشه که ایندفه ما پیرترین کشور جهان هسیم. همینکه اسم ما تو ترین های جهان هس برا ما بسه. مهم نیس که چه صفتی باشه!!.

خَب این چه ربطی به ما داره؟ معلومه دیگه خیلیم ربط داره. آدم عاقل همیشه بفکر همه جا هس. عقل آدم میگه آدمای دارابکلای ما شامل این روند سن و سال هم هسن. اینجوری نیس که همه پیر بشن و بمیرن و دارکلاییا بگن نه ما چون دارکلایی هسیم نه پیر میشیم و نه میمیریم. عجب!!.

باید چیکار کنیم؟ یه پیشنهاد به ذهنم اومد!. اونم اینکه تو دارابکلا ، هم مهد کودک دولتی داره و هم خصوصی. و چقد خوبه یه سری از آدمایی که توانشو دارن بیان و یه ساختمونایی رو طراحی و درست کنن که سالمندان فعلی و آینده دارابکلا رو نگه داری کنن. یعنی همون خونه سالمندان درست کنن. فک کنم درآمد خیلی خوبیم داشته باشه. چون اینجوری که من میبینم در آینده نه چندان دور جمعیت پیرمحلمونم زیاد میشن.

و الانه هم دیگه مثل قدیم نیس که یه زن و شوهر تا آخرین نفس بچه درست کنن که!. و اون آخریه مثلا بشه عصای دس پدر و مادرش که!. الان آخرین زوری که زن و شوهرای اینترنتی فعلی میزنن یه دونه یا دوتا و یا خیلی تعجب بر انگیز و استثنایی سه تا بچه دار بشن.

خب پس این پدر و مادرای پیر و بی نوا رو کی باید نگهداری کنه؟ البته نه اینکه بچه های فعلی بی احساس باشنو مسئولیت گریز!. نه. فقط دیگه نه اون توان مالیشو دارن و نه فضای لازم و نه وقت کافی. بنابراین لازمه اش اینه که این پدر و مادرای پیرشده ی دارابکلایی اگه یه جای خوب و با کلاسی باشه ، همه یه جا جمع میشن و میگن و میخندن و فوتبالم بازی میکنن. لااقل این آخر عمری یه حال اساسی میکنن و مشکلات و افسردگی های روحی و مزاحمت های پیری رو هم خیالشون راحته که نصیب بچه هاشون نمیکنن!. و خودشونم از این نظر خیلی راحتن.

تو هم یادت باشه یه وقت پیرشدی اینجوری نباشی که خیال کنی همه عالم و آدم باید کارشونو ول کننو تو رو داشته باشن. و هر روز با بچه هات جنگ و دعوا داشته باشی و زندگیشونو یه مینی جهنم درست کنی. فقط بخاطر اینکه بله... چون تو پیرشدی... نه این فکرارو از همین الان تمرین کن و یاد بگیر بذار کنار.

البته شما جوونای وایبری و واتس آپی هم خیال نکنین که این پدر و مادر و یا پدر بزرگا و مادر بزرگای شما از دوران دایناسورها تا الان همینجوری پیر خلق شده بودن!. و خدای نکرده خدای نکرده به اینا بی احترامی کنین!!. نه اینام مثل شما همه اشون جوون بودن. دنگ و فنگی برا خودشون داشتن. پس همیشه باید احترام پیرانتونو داشته باشین. فرقی نداره چه فامیلای شما باشن و یا کسای دیگه. بر شما جوونا لازمه که به این بنده گان خدا حداکثر احترامو بذارین.

همین علا عمو که به علا گتی معروفه ، خیال نکنین از اولش همینجوری ضعیف و استخونی بود. الانو نگاه نکن که علاگتی هیکلش انگار یه مجموعه استخونیه که یه پوستیم روش کشیده شده!. و حتی حال نداره عذر می خوام بگ..زه! نه اگه جوونیاشو بدونی الان با افتخار میری کنارش باش عکس یادگاری میگیری و میذاری تو اینترنتت.

اون وقتی که اسکندر مقدونی اومده بود ایران می خاست بیاد دارکلارو پَتح کنه وقتی شنید علاگتی در دارابکلا برروی اسبش بحالت آماده باش نشسته ، اسکندر یکه برام دریای خزرو چش گذاشت و رفت به سمت رودخانه ولگا و همونجام دیگه فنا شد. بله...

اما اگه بدونی علاگتی چقد کَلِک بود!! شاخ در میاری. چه کلاهها که سر این شهریا نذاشت! رستم دستان یه اسبی داشت به نام رخَش. علاگتی هم یه اسبی داشت به نام دِرَخش یعنی دوبرابر رخش. اسب گتی عمو کاه میخورد ولی یونجه میمیزید... اسبو میموند ولی لِر میکرد ، یک داستانی بود.

یه روز علاگتی اسبشو گرفتو بدونه اینکه یک قرون پول داشته باشه رفت ساری. دروازه گرگان اسبشو بست و رفت سبزه میدون کله پاچه فروشی خیام! چه اسمی!! خیام اگه میدونس اسمشو رو کله پاچه فروشی میذارن همون موقع فک کنم برای همیشه غَش میکرد.

رفت داخل قهوه خونه و با صدای پلنگ گونه اش گفت : عموووو یک لَوه کله پاچه بیار. قهوه خانه چی هم وقتی اُبهت علاگتی رو دید گفت ای ی ی بچشممم. البته اون موقع مثل الان نبود که برن کله پارچه فروشی داخل یه بشقاب کوچیک یه دوتا تریک بناگوش بزارن و این کله پارچه خورها هم اینقد فس فس کنن تا بخورنش که؟ اون موقع ، کله پارچه یک گوسفندو علاگتی به تنهایی میخورد فقط.

علاگتی لَوه کله پاچه رو کَشه گرفتو سه چارتا نونو توش چیدو چن تا کال پیازو هم میس زد و شروع به خوردن کرد. البته داخل کله پارچه فروشی هم شلوغ بود و زیاد توجهی باش نداشتن و گرنه اگر طرز خوردنشو میدیدی به نظرت انگار یه ببر رفت لاش سر!!.

خلاصه یه دیگو بطور کامل خورد. فقط یه ذره آبشو اون ته دیگ گذاشت و یواش یه بندلون"عنکبوت" بزرگی که در ممسن دکته گرفته بودو توجیب کَشی شلوارش بودو در آورد وآروم انداخت تو لَوه و با کَچه هم چن بار عنکبوتو بالا و پایین کرد تا خوب تو آب خیس خورد.

بعد یه ژستی گرفتو گفت گارسون گارسون... اون دوران فتحعلیشاه به شاگرد قهوه خانه چی میگفتن گارسون!. گارسونه هم بلافاصله گفت بله علا دارکلایی. علاگتی هم یواش باش گفت این چی بود تو کله پاچه ات بود؟ داره حال مارو بهم میزنه!. گارسونه هم به خیال اینکه عنکبوت واقعاً تو کله پاچه بود ، خیلی ملتمسانه باش گفت آق علا ، تو که خوردی جان علا دای زن اصلا یه قرون نمیخواد پول بدی فقط به کسی نگو... علاگتی هم چن بار سری تکون داد و گفت باشه ، آبرو داری میکنم.

شهرام ساروی از رو میز بغلیش زیر چشمی صحنه رو داشت. وقتی گارسونه رفت یواش به علا گفت ، دیگه نداری یه دونه اشو بمن بدی؟ علاگتی همینطور که داشت بلند میشد آهسته تو گوش شهرام ساروی گفت نه عمو ، فقط یه گوزنگو دارم میخوام ناهار بخورم.....

آره دوسان این یکی از داستاناش بود که علاگتی همین پیرمرد فعلی و پلنگ سابق دارکلا چگونه بدون یک قران پول هر جا دوس داشت می رفت و با همین بندلون و گوزنگو و امثالهم به عنوان پول استفاده میکرد.

حالا که اینارو که دونسی پس وظیفه داری که بیشتر از اینها به علاگتی و علاگتی عمو زن و کلاً پیر مردا و پیر زنها احترام کنی.

آآآآ باریکلا.... 

  نوشته شده در  دوشنبه ششم بهمن ۱۳۹۳ساعت 13:22  توسط ***  | 

208

خروس قل قولی دارکلا، دیگه نه از واشه میترسه و نه از شغال!

یه سری خصلتایی تو خلایق گاهی جا خوش میکنه که تا تو شرایط بروزش قرار نگیری شاید خیلیا متوجه اش نیسن!. بعضیا البته شاید بدونن ضعفاشونو ، امّا خیلیا ممکنه اصلاً ندونن و مثل اون کسی که با هم ، هم ماشین بودیم وقتی یه ماشین دیگه در اثر یه سبقت بد به ماشین ما برخورد کرده بود بی اختیار فحش های بسیار رکیک میداد!. که بعد از اتمام ماجرا کلیم از همه خجالت کشیده بود و هر وقتم آدمایی که تو اون صحنه بودنو میدید خودبخود کسرش میشد.

یه روز سر صبحی مرغ و خروسمونو چینه می دادم. یه کارچ کِک مار داشتیم با ده پونزده تا چینکا و یه خروسی خیلی بزرگ و خوشتیپ که باشون بود. منم رو نالمون نشسته بودمو اینارو نگاه میکردم. خیلی رفته بودم تو کوک خروسه. خیلی بزرگ بود. چهل تاج ، دمش بزرگ یه ریش میگن چی میگن خوشگل زیر گلوش آویزون. هر چن وقت هم بالاشو باز میکرد و یه ونگیم میزد و عرض اندامیم میکرد.

من تو ذهنم میومد که خداروشکر تا موقعی که این خروسه هست فک نکنم خطری بخواد این جوجه ها و کارچ کک مارو تهدید کنه. حتی داشتم فک میکردم که به احتمال زیاد این حریف شغالم هست. و خیلی داستان ها از شجاعتش تو ذهنم مجسم میکردم. و حتی خروسه انگار ذهن منو میخوند و گاهی یه رفت و برگشتیم جلوم میرفت و انگار بمن میخواس بگه ، هیکلو داری؟ و منتظر تاییدم بود و منم با یه لبخندی خوشتیپی و ابهتشو تایید میکردم.

امّا یهو دیدم کارچ کک مار "مرغ مادر" متوحش شد و بالاشو باز کرد و قد قدش یکسره شد و اژیر خطرشو به صدا در آورد. و همه جوجه ها دویدن زیر بالاش و خروس به این گندگیم رفت زیر بال مرغه!. و مرغه هم بالاشو محکم چسبوند به بدنش و هم با یک عصبانیت توام با ترس و شجاعت داد و بیداد میکنه چه جور!. من متعجب شدم که چی شده؟

چشمتون روز بد نبینه یه دفه دیدم یک واشه از دور مثل فانتوم سر رسید و شیرجه زد به سمت مرغ که بتونه یکی از جوجه هاشو بگیره!. مرغ شجاع ، هم با واشه مبارزه میکرد و هم از جوجه هاش محافظت. خروسه هم وقتی این صحنه رو میدید حی خودشو بیشتر میبرد زیر بال مرغه. خلاصه بعد از یه درگیری تن به تن ، واشه ناموفق و بدون اینکه بتونه آسیبی به مرغ و جوجه هاش وارد کنه رفت پی کارش. مرغه هم وقتی مطمئن شد که خطر رفع شد ، بالاشو باز کرد و جوجه ها در اومدن و دوباره چینه بخور.

من که شاهد این صحنه بودم غشه غشه به خروسه نگاه میکردمو میخندیدم. خروسه ام که منظورمو فهمیده بود ، با حالت متکبرانه اش و یک وری یه نگاهی بمن کرد و گفت : چیه؟ واسه چی میخندی؟

منم گفتم : یعنی اینا بچه بودن و رفتن زیر بالا مادرشون ، تو خروس به این دِبنگی با این یال و کوپال تو دیگه برا چی رفتی زیر بال مرغه؟ و ادامه دادم که این واشه یک دهم تو هم نمیشه! تازه من داشتم با خودم فک میکردم که تو به احتمال زیاد پلنگو هم حریفی! تو دیگه چرا؟ خروسه ام گفت : وه نامرد از خوردِکی اَم چش زَله ره بیته هنتا ونجه ترسمبی! (یعنی این نامرد باز شکاری از کودکی مارو ترسوند هنوزم ازش میترسیم).

من بیشتر خنده ام گرفت که خروس ناراحت شد و گفت : شما آدما چی خیال کردین از ما بهترین؟ شما هم میترسین. من گفتم ما از چی میترسیم؟ این خانوم آدما دیدین چقد از سوسکی که ما با یه حرکت چوککولوم اونارو میگیریم چطوری ازش میترسن؟ مار را تا دیدین رنگتون میپره و تا اونو نکشین ولش نمیکنین!. شبا که میخواین برین دستاب ، اینقد بسم الله بسم الله میگین تا برگردین در حالی که ما با شجاعت رو درخت میخوابیم. بازم بگم؟ گفتم نه ولش کن. اونم گفت ، هااا چون بصرفه نیس؟

کمی با خودم فک کردم و دیدم کم الکی نمیگه! به ذهنم اومد مثلاً یه مردی که دو متر و نیم قدشه ، سه و سی هم پهنای شونه هاشه و نود و چار سانتم دور بازوهاشه... وقتی راه میره از پشت سرش گرد و خاک بلند میشه ، ولی از خانمش میترسه که خانمشم از سوسک میترسه! عجب دنیاییه!.

خروسه دوباره ادامه داد که من کلاس کارته بازیم میرم و کمربند سفید کارته رو دارم و مشت بازی و جودو هم بلدم. منم گفتم عجب!! پس دیگه سعی کن از واشه نیم وجبی نترسی. و سعی کن بخودت بقبولونی که خیلی شجاعی... همینطور داشتم القاء شجاعتش میکردم بازم دیدم مرغه اژیر خطر میکشه. من بلافاصله به خروسه گفتم نترس ، برو جلوش وایسا من هواتو دارم فقط به حرفام گوش بده تو میتوانی قهرمان و حسابی کوچش کردم. یک دفه دیدم خروسه شیر شد و در مسیر واشه قرار گرفت و تا واشه شیرجه زد ، خروسه هم با یه جفت پا پرید تو سینه اش. و کارته بازی رو شروع کرد و کارته و مشت و لگد و با یه فن هاچیچی داچی واشه رو دس بن کرد. اینجا بود که دیگه فنون کارته و جودو رو ول کرد و با تکنیک ناب دارکلایی اونو سر خاسید. و جانِ گال میس را چپ و راس میکرد. واشه تا میخورد اونو گال میس زد. یک دفه دیدم واشه از زیر میگه ، تِلا، ته سگمه ول کن. تِلا، ته وگمه ول کن. منم دلم سوخت و واشه رو بزور از دسش گرفتم. درب و داغون شده بود. فک واشه در اثر ضربه آپارگات تِلا، در رفته بود و سرو صورتش خون بود. البته بعداً شنیدم که واشه رفته بود دکتر پیش آقای ایپکچیان و فقط چونه اشو شونزده تا بخیه کرده بود.

تِلا،هم خوشحال بود. دائم بالاشو پشتش گره کرد و اینور و اونور میرفت و کرکری میخوند. منم فرصتو غنیمت شمردمو گفتم نگفتم تو میتونی؟ یهو دیدم خروسه میگه دروازه رو باز کن. گفتم میخوای کجا بری؟ گفت امشب میخوام برم جامخانه یال بخوابم. ببینم کدوم شال جرات داره بیاد جلو؟ گفتم حالا اینو دیگه فعلاً ول کن. درسته که زور وری حریفشی ولی این ناکسا حقه و کلک بلدن. البته این خصلتا برا اونا عیب نیس لازمه زندگیشونه. درسه که بعضی از آدمام از این کلکا میزنن! برا اینکه نون دیگرانو از دهنشون بقاپن ، ولی اینا باید از این حقه ها بلد باشن و تو ذاتشونه. خروسه گفت حریفشم.

گفتم نه. یادت میاد پسرعمومی جوونت خروس قلی یه شب برفی که رو درخت پرتقال خوابیده بود و شغاله اومد پای درخت ، پسرعموتو بیدار کرد و اینقد دور درخت چرخید و چرخید و پسر عموت خروس قلی خان هم گولشو خورد و هی با چرخوندن سرش اینو نگاه میکرد و ناگهون سرش گیج رفت و افتاد پایین و شغاله هم گرفتددش؟ دیدم خروسه اشکش جاری شد و گفت خدا بیامرزدش ، آره یادمه.

خلاصه هر طور بود منصرفش کردم و اینم فقط سفارش کرد که به آدما بگو که خروس قُل قولی چه شجاعتی امروز نشون داد. و دیگه به همه اعلام کن که خروس قُل قولی دارابی دیگه نه از واشه میترسه و نه از شغال و ... گفتم ای ی ی به چشم حکماً به همه میگم.

منم رفتم داخل اتاق و باخودم گفتم ، چه درس بزرگی امروز خروس قل قولی دارابی بمن داد. و کارم شده بود اینکه در خودم بگردمو ببینم چرا ما اینجوری هسیم که از خیلی چیزای بیخود میترسیم؟

شمام یه نگاهی بخودت بنداز به احتمال زیاد خیلی چیزا هس که بیخودی باعث ترست میشه! اینارو کشف کن و با یه شیوه های خاصش درسش کن. اینجوری نیس؟ فک کنم خروس قل قولی پر بیراهه نگفت!

  نوشته شده در  جمعه بیست و ششم دی ۱۳۹۳ساعت 13:34  توسط ***  | 

207

     تنها خداوند "محیط" است ولاغیر. از آقای سیّدمحمّد موسوی

به نام خدایی که ازلی و ابدیست. متاثر از زمان و مکان نیست. بلکه زمان و مکان تحت سلطه ی اوست. لیک، سایر موجودات به اقتضایِ ذاتِ خود، در حصارِ زمان و مکان و متاثر از آن دو هستند.

امام نهم می فرماید:

ان الله تبارک و تعالی کان لم یزل بلا زمان و لا مکان،  .......(التوحید باب 28 ح 12) 

پروردگارِ متعال پیوسته از أزل بود و هرگز زمان و مکانی نداشت، و در حال حاضر نیز چنین بوده و احتیاجی به زمان و مکانی ندارد...

حاشیه ای بر متن شماره 206 جناب "شیرکوه":

در بادی کلام، می خواهم با "شیر کوه،" دوستانه نجوای دل کنم.

1- جناب شیر کوه! دیشب خواب دیدم هاله ای از نور، مرا فرا گرفته است؛ با من  از تو سخن گقته است. گفت: تو نامت شیر فرهاد بید !! ولی چون ترسو و قدرت دفاع از خود نداری با این اسمِ مستعار، وارد فضای مجازیِ دارابکلا شدی!!

من مطمئن هستم که خوابم رویای صادقه بید! بگذریم!

پیشنهادی می دهم؛ جان لیلون و جان طغرل بپذیر!!

با همان شیر فرهاد؛ که اسم واقعییت هست فعالیت داشته باش!! مصداق واقعی نامت باش. شیر باش نه روباه ترسو!

تا مجبور نشویم به شما بگوییم جناب "شیر کوه"! شیر، کو؟

2-چه دلیلی دارد که به زبان انسان های کهن مطلب می نویسی!! خساست تا به این حد!! چرا می خواهی مطالبت منحصر، برای "هم دوره ای هایِ" خودت، مفیدِ فایده باشد؟ آخه شما هم می خواهید به مانند آمریکا و استکبار جهانی، ما را تحریم علمی کنی؟ خدای نکرده نفوذی آنها که نیستی؟؟

ولی، ما جوانان داراب ( اعم از پسر و دختر ) به شما می گوییم؛ با وجود اینکه، شما روغن" کره" خورده ای و ماها روغن "نباتی"، تلاش می کنیم؛ مطالبتان را به زبان "هم دوره ای هایمان"، همان، زبانِ علم، ترجمه کنیم و از مطالب مفید آن بهره ببریم!

3-جناب شیر کوه! شما که ادعای منقضی شدنِ روش "اسا مراد" را دارید و معتقد به فراگیری روش نوین تعلیم و تربیتی هستید شما چرا هنوز، به زبان مجهول، همان زبان "برره" صحبت می کنید؟

آیا شما نیز، همانند بعضی از علما و دانشمندان همه کشورها، عالمِ بی عمل و زنبورِ بی عسل هستید؟ ( به غیر کشورمان! چرا که، در کشور ما، عالمان و دانشمندان، به هیچ عنوان بی عمل نیستند! ).

به شما بگویم، می دانستید قرآن در این خصوص چه می فرماید؟

جایی خواندم قرآن کریم، عالمانِ بی عمل را  به خرانی تشبیه کرده که انبانی از کتاب را بر دوش می کشند. یا به سگانی تشبیه کرده که به زمین چسبید ه اند و بیهوده پارس می کنند.

پس، هم حواس شما جناب "شیر کوه" و هم، حواس ما بچه های داراب جمع باشد  که مصداق این فرمایشات شریف قرآن نشویم!

خوب، کمی جدی تر، بحثمان را پی می گیریم!

عزیزان شیر کوه به زبان ساده و عامیانه مطالبی نوشته است که، در عین سادگی از مهم ترین و اساسی ترین اهدف ذاتی کائنات است.

نگوییم "شیرکوه" پیر مرد بوده است؛ -حالا یه چیزی گفته؛ قدیمیه دیگه......._ حرف هایش را پشت گوش نیندازیم!! یادمان نرود که در خصوص اهمیتِ تجربه چه گفته اند! یادمان نرود که دود، از کنده بلند میشود.

خوب، می خواهیم؛ متنِ رمزگونه و کُدیکِ "شیرکوه" را، رمزگشایی کنیم. به زبان علمی و امروزی یعنی اینکه؛ آقایان! خانم ها! خانه دار! بچه دار! جوانان! سالمندان! شماها بایستی به اصل  "اقتضای زمان و مکان" توجه خاص داشته باشید. به دیگر سخن، یعنی بایستی اقتضا و شرایطِ زمان و مکان خود را بشناسیم؛ و متناسب با آن رفتار نماییم.

این اصل، به قول بچه های رشته زبان انگلیسی [پا در کفش استاد ادریس میکنیم.] به زبان خیلی خیلی ساده، یعنی  بایستی "up to date" بود.

البته برایتان بگویم این موضوع یکی از مهم ترین مباحث فلسفی و فقهی است که نبایست سطحی بدان نگریست. چون  بحث آن، خارج از حوصله این جمع است؛ علاوه بر آن، بحث عمیق تر آن در قدرت و بضاعتِ علمیِ من نیز، نیست؛ از عمیق تر شدن در این بحث پرهیز می کنیم. 

حال، باز کمی جدی تر از قبل، به موضوع می پردازیم.

عرفا معتقدند: همه ی کائنات، حالت دینامیکی و پویا دارند؛ به سوی کمال یعنی خداوند در حال حرکت هستند.

بنابراین، پویایی نه تنها در موجودات جاندار، بلکه در موجودات بی جان و حتی موجودات اعتباری نیز، مصداق دارد.

حتی در دین و برنامه های پیامبران، این اصل رعایت می گردید. پیامبران در اشاعه و انتشار و تبلیغ احکام خداوند، عنایت خاصی به این اصل داشته اند. توجه بفرمایید که دین خداوند، از آدم تا خاتم واحد است. بر اساس این اصل بوده است که با توجه به اعصار و مکان هایِ مبعوث شدنِ پیامبران، عنوان های متفاوتی برای آن احکامِ مرتبط با همان عصر ( مسیحیت، یهودیت و اسلام ) وضع شد. حتی یکی از دلایلی که می گوییم احکام اسلام کامل است بر همین اصل تکیه می شود. چون در جزئیات "به روز تر" از سایر احکام الهیِ گذشته است. ( تاکید می گردد تمامی ادیان در کلیات و اصول، واحد و مشترک هستند. )

با توجه به همین اصل بوده که حضرت علی 25 سال خون و دل خورده ولی سکوت کرده و شمشیر از نیام بیرون نیاورده است. اینکه، امام حسن با معاویه صلح و امام حسین صلح را نپذیرفت و جهاد کرد؛ نیز بر اساس همین اصل بوده است.

جالب است بدانیم حتی نام های بعضی مکان ها نیز، با توجه به شرایط زمانی و مکانی به مرور زمان تغییر می یابند.

مثلا، به مکانی که امروزه به آن سرویس بهداشتی می گویم؛ از گذشته تا به امروز سوا از تغییر ظاهری در نام نیز، متغیر بوده است. مکان مذکور به نامهای (.....مستراه،توالت،دستشویی ) استعمال می شد. به گونه ای که امروزه دیگر کسی حاضر نمی شود؛ از نام قدیمی آن استفاده نماید. اگر کسی استعمال نماید شاید به دید دیگران؛ بی کلاس جلوه نماید.

حال نمونه دیگر برایتان بگویم؛ که نتوانسته با توجه به پیشرفت زمان تغییر نام دهد. آن آفتابه هست. با وجود اینکه، این واژه ذاتا بار معنایی بدی ندارد چون نامش به اقتضای زمان تغییر نیافته و در حد همان نام ابتدایی خود مانده است؛ ما از به کار بردن آن اکراه داریم.

مثال دیگر در نوع لباس پوشیدن است؛ اگر کسی امروز شلوار "دم پا" گشاد یا خطِّ ریشِ چکمه ای استفاده نماید؛ احتمالا با این جمله کنایه ای مواجه خواهد شد که از "دوره ی  شاه جا مانده است"!!

حال ببینید دوستان، حتی چیز ها و اجسام به ظاهر بی ارزش به اقتضای زمان و مکان تغییر می یابد.

حتی در تربیت حیوان نیز، روش های  نوین اتخاذ شده است. مثلا در گذشته  در راستای تربیت حیوان، از تنبیه فیزیکی و برخی محدودیت های غذایی، برایش در نظر می گرفتند ولی امروزه برای تشویقِ همان حیوان، برای افزایش شیر دهی از پخش موسیقی استفاده می شود.

حالا شما فک کنید انسانی که اشرف مخلوقات است نبایستی در روش تعلیم و تربیت به اقتضای زمان و مکان از روش نوین بهره مند گردد!؟ آری، به طور قطع و به طریق اولی بایستی از روش نوین برای تربیت انسان بهره جست.

بنابراین جناب شیر کوه حرفتان کاملا متین و به جاست. دیگر روش "اسا مرادی" پاسخگوی نیازهای تربیتی نیست؛ تاریخ مصرفش منقضی شده است.

نتیجه می گیریم، انسان ها بایستی همیشه به اقتضای زمان و مکانِ خود، "رو به جلو" و در حال تغییر به سمت کمال باشند.

در قالب همین اصل، بصیرت و تقیه معنی می گیرد. البته نبایستی به نرخ روز نون خوردن را، با این اصل خلط کرد.

سخنی از حضرت علی در جایی خواندم که به زعمم می تواند در اینجا مصداق یابد.

ایشان می فرمایند: فرزندِ زمانِ خویشتن باشید.

منظور آن حضرت، آگاه بودنِ مسلمانِ بیدار، از اوضاع  احوال و شرایط زمانی است که در آن زندگی می کند .

همچنین پیامبر گرامی، در روایتی در این باره می فرماید:

العالم بزمانه لا تهجم علیه اللوابس؛

آن کس که آگاه از زمان و شرایط دوران خویش است مورد هجوم اموری که او را به اشتباه و شبهه می اندازد واقع نمی شود.

( الكافی، ثقة الاسلام كلینی، ج ۱)

پس فردِ آگاه از اوضاع و احوال حاکم بر روزگارِ خود، فرزند زمان خود است و با مسایل و موضوعات و امور جاری در زمان خود مانوس و آشنا است .

جناب شیر کوه، اگر اختیارِ من بود دوست داشتم جایزه نوبل را به شما تقدیم کنم.ولی حیف.....

دوستان! تا درودِ دیگر، بدرود.

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم دی ۱۳۹۳ساعت 22:7  توسط ***  | 

206

شیوه آموزش اِس مِرادی

خدا اموات شمام رو هم بیامرزه. قدیما که میرفتیم پیش اِس مِراد خدابیامرزی قرآن خونی ، شابا قالتاقم با ما هم کلاس بود. همون اوّل سر صبح که مرادعمو میخواس عمه جزو شروع کنه و بگه ، هوالفتاح العلیم ، شابا ادای سی تیکارو در می آورد. مراد عمو ، هم حساس بود و هم عشق فلک. از بچه ها سوال می کرد ، کی بود سی تیکا مِقومه در آورد؟ همه از ترس یکصدا میگفتیم شابا.

شابا هم به حالت مراد عمو نگاه میکرد اگر می دید که قصد فلک داره سریع می پرید بیرون. ناکس خیلی چابک بود عین شوکا می پرید. خدا نکنه اون شب مراد عمو و مراد عموزن با هم اگه دعوا کرده باشن و شابای نامردم صبح سری ، ادای سی تیکار رو در می آورد. مراد عمو میشد دور از جناب ، شمر زلجوشن. فرمان حمله به ما میداد عین کیشک. شابا می پرید بیرون و ما کل بچه ها پشت سرش. این کوچه اونو دنبال کن و اون کوچه اونو دنبال کن و اینور و اونور. خلاصه کل دارکلارو دور میزدیم. البته کیفم داشت. تا اینکه شابا مارو میکشوند سمت جول قرزم. اونجا که میرسید ، چه حقه بازی بود این شابا. سریع داخل آب رو نگاه میکرد و میگفت بووو بچه ها ماهی... و ما هم از خدا خواسته یکدفه انگار همه اون تعقیب و گریزو رها میکردیمو لخت میشدیمو بیفت تو آب و ماهی گیری. حالا هی این سنگلاخ اون سنگلاخ ، چه داستانی بود. البته بچه ها هم در گرفتن ماهی از زیر سنگلاخ ماهر بودن و خلاصه کلی ماهی میگرفتیم. البته یکبار هم اتفاق افتاده بود که رشتعلی یه دفه دیدیم فریاد میزنه که بچه ها بیاین کمک که این ماهی خیلی بزرگه و از دستم در میره. ماهم سه چارتایی سنگو دور کردیمو وقتی در آوردیم دیدیم یک قلنجلی مار. آقا بنداز و فرار. همه اومدیم بیرون ایستاده و شاید یک ساعت تمام فقط شونش میزدیم. ولی اهل ترس مرس نبودیم و دوباره باز میرفتیم شروع میکردیم. خلاصه ماهی رو میگرفتیم و همونجام میپختیم و میخوردیم. سرآخرم تازه یادمون می افتاد که باید بریم قرآنی. حالا سوال میکردیم جواب مرادعمو رو چی بدیم؟. بازم شابا می گفت هچی برین باش بگین هرچی کردیم نتونسیم بگیریمش و اونم ملجه کاتی رو چش گذاشت. یعنی رفت بالای تپه ملیجه کاتی. ما هم میرفتیم و وقتی به اِس مراد اینو میگفتیم اون خدا بیامرزی هم میگفت ، ای بی عرضه ها...

خلاصه سیستم آموزشی اون موقع اینجوریا بود دیگه. البته مزایای زیادیم داشت. هم قرآن یاد میگرفتیم. البته همین ، هوالفتاح العلیمو یک ماه طول میکشید تا یاد بگیریم. و بعد از یک ماه هم وقتی مرادعمو مارو پیش می کشید یعنی از ما سوال میکرد باز خیلی از بچه های میگفتن ، هوالفتاح الحلیم.

خلاصه هم قرآن یاد میگرفتیم وهم جنگ و گریز میکردیم هم ماهی گیری و شنا یاد میگرفتیم و هم خلاصه اینقد میدویدیم که یک ذره چربی هم بدنمون نداشت. این روش هنوزم تو خیلی ازکشورا معروفه به روش تعلیماتی اِس مرادی.

ولی شاید با توجه به جو اون موقع ها ، این بهترین شیوه بود. اما هر زمانی برای آموزش ، شیوه های خاص خودشو داره. مگه میشه از یه شیوه برای چندصد سال اسفاده کرد؟ الانو میگن زمان انفجار اطلاعات. یعنی هر روز و ساعت و دقیقه تو خیلی از کشورا دارای معنیه. اینجاها رو نگاه نکن که همه ول معطلن. عصر ارتباط با امواج و ماهواره و از این بند و بساطا. اصلا اگه یک ذره نجنبی از قافله سالها عقب افتادی. اونوقت کشورای پیشرفته مارو حتی به کارگری هم قبول نمیکنن!.

پس باید همه ی دارکلاییا تو تموم زمینه ها توسعه رو شروع کنن. و اصلا یک نفر هم نباید بیکار بشینه. اصلا همه باید همه جا حضور داشته باشن. مخصوصا در محیط های آموزشی دارکلا. نگین ما پنج نفر شورا انتخاب کردیمو اونا برن کارای مارو انجام بدن و مام بریم پی عشقمون!!. نه ، اصلا. حالا درسه که اینا موقع انتخابات گفتن ما خادم شما میخوایم بشیم ، شما چرا باور کردین؟ اینا یه تعارف بود. بلکه همه باید دس به دس هم بدین و سخت مواظب تعلیمو تربیت درست و صحیح بچه ها بود. چون آینده مال اوناس. و این بعهده شماس که برای پنحاه صد سال آینده براشون برنامه ریزی درست بکنین که یه وقت اینا تو کَل هم نیفتن!. واقعاً داریم وارد زمونه بسیار حساسی میشیم. خیلی باید حواس همه جمع باشه. حالا خیالم نکنین که یه ماشینی و خونه ای و باغی و ویلایی و تزیینات داخل خونه و پول و پَلی داریم دیگه خیالمون تخت. نه بابا اصلا . یه ذره اگه همگام نباشی میری جز بیسوادی جامعه. حالا تو برو سوار ماشین یه میلیاردی شو و یا بگو تو حسابم پونزده میلیارده... نه اگه تو این حال احترامتم بکنن فقط بخاطر اون پولاته ، بخاطر شخصیتت نیس. در این صورت تو باید همچنان تو رنج این کمبودا باشی. تازه این یه عیبشه. از همه بزرگتر اینه که عقب میفتیم. از همه جا و اونوقت بچه هامون خدای نکرده بامون بدو بیراه میگن. اوه ه ه  دارم کجا میرم؟ بسه دیگه.

خلاصه اینکه زمونه عوض شده و باید دنبال بهترین شیوه های نوین آموزشی و تعلیماتی بود. روش اِس مراد عمو دیگه جواب نمیده. از ما گفتن بود...

درست نمیگم؟

  نوشته شده در  جمعه نوزدهم دی ۱۳۹۳ساعت 23:9  توسط ***  | 

205

به نام خدا از آقای محمّد موسوی

باز هم بر خود وظیفه میدانم از نگارنده متن سپاس بیکران داشته باشم چرا که، به موضوع هایی پرداخت؛ که ریشه در فرهنگ و تربیت انسان دارد و شخصیت انسان را موضوع قرار داده است.

در متن معنونه موضوعاتی هم چون بالطبع و بالذات اجتماعی بودن انسان، عدالت در گفتار و رفتار، نقش همنشین و مصاحب، نقش و تاثیر سکوت، تایید و اعلام انزجار شنونده و حضار در یک جمع بر رفتار و اعمال ارتکابی افراد و فحاشی و غیره مطرح گردید.

گرچه مطالب مطروحه مرتبط هستند ولی موجب طولانی و ثقیل شدن مباحث میگردد؛ که نتیجه آن محجور ماندن بعضی موضوعات است. مضافا نمیتوان به نتیجه مطلوب و شایسته دست یافت.

از اینرو خدمت شیرکوه محترم عرض میگردد سعی شود موضوع بحث، جزئی تر باشد تا بتوان ادای مقصود کرد و مبحث را در حوصله این وبلاگ جمع کرد تا موجب دلزدگی خواننده نگردد.

به زعم اینجانب عنوان متن که در عین سادگی به زیبایی گفته شد( تشویق به زشتی، زشتی میاره و تشویق به زیبایی، زیبایی میاره.) را میتوان در قالب <<نقش تنبیه و تشویق در تربیت انسان>> بحث کرد.

در واقع رابطه این دو عنوان عموم خصوص مطلق است. به دیگر سخن عنوان انتخابی شیر کوه اخص و عنوان اتنخابی ام برای بحث، اعم از آن میباشد.

بر همین اساس در این خصوص مطالبی به اختصار و تیتر وار عرض مینمایم. در آغاز کلام، حکم شرعیه (تشویق به زشتی و تشویق به خوبی) را خدمتتان عرض میکنم:

تشویق به اعمال نیک مستحب است و تشویق به گناه، حرام است. [۱] [۲] [۳]

۱.مصباح المنها، ص۱۶۸.

۲.کلمة التقوى، ج۶، ص۳۸۱.

۳.منهاج الصالحین (سید محمد سعید حکیم)، ج۱، ص۴۲۸.

گذشته از شرع، لازم به ذکر است در حقوق موضوعه ایران و جهان، اگر آن عمل زشت عنوان مجرمانه داشته باشد تشویق کننده و اغوا کننده ممکن است به عنوان، معاونت در جرم و غیره مجازات شود.

حال به اصل موضوع میپردازیم و از حاشیه گویی پرهیز میکنیم.

در تربیت اسلامی، تشویق و تنبیه از جایگاه والایی بر خوردار است تا حدی که خداوند آن را هدف از فرستادن پیامبران، ذکر نموده است.

<<يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ إِنَّا أَرْسَلْنَاكَ شَاهِدًا وَمُبَشِّرًا وَنَذِيرًا>> احزاب. 45

ما پیامبران را جز برای آنکه (خوبان را) مژده دهند و (بدان را) بترسانند نفرستادیم.

تنبیه و تشویق عامل تربیتی مؤثر در تحریک انگیزش‌های افراد یک جامعه و موجب پیشرفت عملکرد افراد، در فرایند یادگیری و تقویت رفتارهای مطلوب است.

همه انسان‌ها و حتی بزرگسالان، تا آخر عمر نیاز به تشویق دارند. تشویق موجب رغبت و دلگرمی و نشاط و تحرک می‌شود و انسان را به جدیت وا میدارد.

تشويق، همچون آب لطيف و گوارا به هر جا که مي رسد، به شکفتن و شکوفايي مدد مي رساند. غم و اندوه و تنبيه غیر مقتضی، همچون سيلاب سياه و مردابي فرو خورنده، هر نهالي را در خود پژمرده مي سازد.

آن کس که با آداب تربيت تشويق، پرورش مي يابد، جهان هستي را طربناک مي بيند و با انديشه طربناک خود همه جهان هستي را در جنبش و جوشش مي بيند.

تشويق، خلاقيت را به ارمغان مي آورد و نوآوري، نوانديشي و نوبيني جهان را به دنبال می آورد.

اصل تشویق و تنبیه به عنوان امری مسلم در تربیت اسلامی شناخته و پذیرفته شده است. اصولاً بهشت و جهنم، انذار و تبشیر پیامبران، آیه‌های مربوط به پاداش و کیفر و وعده و وعیدهای شوق‌انگیز و خوفناک همه جلوه‌هایی از تشویق و تنبیه هستند.

خداوند تبارک و تعالی در قرآن مجید (سوره بقره) می‌فرماید: ای پیامبر به کسانی که ایمان آورده و عمل صالح انجام داده‌اند، بشارت بده که جایگاه آنان در قیامت، باغستان‌هایی است که نهرهای آب در آن جاری است.

حضرت علی(ع) در فرمان تاریخی خود به مالک اشتر، که به فرمانروایی مصر برگزیده بود، دستور می‌دهد که مبادا نیکوکار و بدکردار پیش تو یکسان باشند، زیرا چنین روشی نیکوکار را از کردار نیک دور ساخته و بدکردار را به کار بد سوق می‌دهد.

مولوي" اساس تعليم و تربيت را بر شيوه تشويق و محبت گذارده و در موارد بسياري از نقش تعيين کننده محبت سخن به ميان آورده است:

از محبت، دردها صافي شود

از محبت، دردها شافي شود

از محبت، مرده زنده مي کنند

از محبت، شاه بنده مي کنند.

"سعدي" نیز اصل را بر تشويق مي نهد، در صورتي که موثر واقع نشد، تنبيه را روا مي داند:

بسا روزگارا که سختي برد

پسر، چون پدر نازکش پرورد

خردمند و پرهيزکارش برآر

گرش دوست داري بنازش مدار

به خردي درش زجر و تعليم کن

به نيک و بدش وعده و بيم کن

نوآموز را ذکر و تحسين و زه

ز توبيخ و تهديد استاد به

حال به اختصار به برخی آداب و شرائط تشویق و تتبیه اشاره میگردد:

الف-برخی آداب و شرائط تشویق:

1.تشویق باید متناسب با کار شخص باشد.

2.تشویق باید به موقع باشد.

3.تشویق باید بیشتر بر ارزش‌ها و افعال صادر شده باشد تا بر اشخاص.

4.تشویق باید هماهنگ با معیارهای اخلاقی و فرهنگی و اجتماعی باشد.

5.تشویق باید با حالت قدردانی باشد نه رشوه.

6.مراتب گوناگون در تشویق باید در نظر گرفته شود.

7.هدف از تشویق باید هدایت به راه صواب باشد.

8.در تشویق باید از زیاده‌روی و تبعیض پرهیز کرد.

9.در تشویق باید به علت آن اشاره کرد.

10.تشویق لزوما نباید بعد از انجام کار باشد، بلکه قبل از انجام کار نیز می‌توان تشویق کرد تا فرد کار را با دقت بیشتر و به موقع انجام دهد.در صورتیکه فرد، شایسته‌ی تشویق است، تشویق شود و گرنه نتیجه‌ی عکس می‌دهد.گاهی از مواقع گذشت از خطای افراد، جزئی از امر تشویق محسوب می‌گردد.

11.تشویق باید به صورت آشکارا انجام گیرد. این عمل هم جنبه معنوی دارد و هم تنبیهی است برای افراد سست و کم‌کار.

امیرالمؤمنین، می‌فرمایند: <<اُزْجُرِ الْمُسی‌ءَ به ثوابِ الْمُحْسِنِ>> بدکار را با پاداش دادن به نیکوکار، آزار ده.

یعنی می‌توان فرد خطاکار را بدون مخاطب قرار دادن، با تشویق کردن دیگران تنبیه کرد.

ب-برخی آداب و شرائط تنبیه:

باید گفت تنبیه امری عَرَضی و تَبَعی است و نباید به عنوان امری اصلی در تربیت مورد استفاده قرار گیرد. همواره باید تلاش شود تا زمینه‌های جرم و خطا کم شود تا با انجام نشدن خطا از تنبیه جلوگیری شود. اما در جایی که چاره‌ای جز مجازات وجود ندارد باید با شرایط انجام شود تا به اصلاح و تربیت صحیح منجر شود.

1-تنبیه باید متناسب با تخلف باشد.

2-تنبیه باید به منظور آگاه سازی باشد نه انتقام جویی.

3-اشاره مستقیم و دقیق به علت تنبیه شود.

4-تنبیه باید در زمان مناسب انجام شود.

5-تنبیه نباید وسیله طرد یا حذف محسوب شود.

6-تنبیه باید اصلاح کننده باشد نه مخرب.

7-در تنبیه باید اعتقادات و ادب و اخلاق و دوری از تبعیض در نظر گرفته شود.

8-باید مراتب تنبیه را رعایت کرد: موعظه، تذکر، اخطار، احضار، جریمه، تعلیق، اخراج، مجازات و...

9-تنها در صورت نتیجه نگرفتن از مراتب ضعیف‌تر می‌توان به مراتب قوی‌تر و شدیدتر متوسل شد.قدرت تنبیه یگانه و اولین قدرتی نیست که برای نفوذ، بتوان از آن استفاده کرد.

حضرت علی (علیه‌السلام)، استفاده از قدرت زور و تنبیه را آخرین روش و راه چاره می‌دانند و سعی ایشان بر این است تا آنجایی که ممکن است با موعظه و ارشاد و منطق، مسأله را حل کنند.

10-در تربیت اسلامی، قبل و بعد از تنبیه باید رحمت و بخشش مد نظر قرار داده شود.

11-در تنبیه نباید سد حیاء را شکست و پرده عفت را درید. اگر در تنبیه، اخلاق اسلامی فراموش شود، نتیجه معکوس خواهد داشت.

12-تنبیه حتی المقدور باید پنهان و مخفیانه باشد. باید بین خطاهای سهوی و عمدی تفاوت گذاشت و برای هر کدام تنبیه خاص خودشان را در نظر گرفت.

13-در مواقعی که انسان عصبانی و یا عقل او تابع موقعیت و شرایط قرار گرفته، بهتر است که بسیار محتاطانه رفتار کرده و با صبر و متانت اجازه دهد که آرامش به او بازگشته و سپس قضاوت کند.

14-از تنبیه افراد نباید احساس خوشحالی کرد.

حضرت علی به مالک می‌فرمایند: << وَ لَا تَبْجَحَنَّ بِعُقُوبَة>> ٍ هر که را به عقوبت کشیدی شادی مکن.

نتیجه‌گیری:

تشویق و تنبیه دو روش مهم تربیتی بوده که مورد تأیید عقل است و دین اسلام، نیز به آن عنایت ویژه‌ای داشته‌اند. در تعلیم و تربیت، امر تشویق و تنبیه یا پاداش و کیفر به عنوان یکی از عوامل و محرک‌های مهم تلقی می‌شود. با بکارگیری صحیح این دو روش می‌توان مسیر تربیت فرد را هموار کرد. در سایه‌ی تشویق می‌توان فرد را به کارهای مطلوب واداشت و اراده و عزم او را تقویت کرد. با تنبیه مناسب نیز می‌توان او را از لغزش‌ها، انحرافات و گناهان بازداشت. نکته‌ی مهم این است که به خاطر ویژگی‌ها و حالات پیچیده‌ی روح انسان، باید در تشویق و تنبیه، اصول و ضوابط مربوطه را رعایت کرد چرا که در غیر این صورت، مشکلات و پیامدهای منفی برای شخص و حتی جامعه به بار می‌آید. توجه به این نکته نیز حائز اهمیت است که اولویت با تشویق است و تنبیه یک امر عرضی و به عنوان آخرین راه حل است.

  نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم دی ۱۳۹۳ساعت 15:53  توسط ***  | 

204

این پیامیه که آقای محمد موسوی برا پست 202 فرساد. ولی من اینو به عنوان یه پست جداگونه ارسال کردم. به نظرم خودش هم محتوای خوبی داره و هم راهکار ارائه کردن. خیلی متشکرم آقای موسوی.

یا رب نویسنده اش آقای محمد موسوی هست.                                                   

به یقین خداوند یگانه مصداق واقعی واژه مربی است که میتواند به شایستگی و بدون خطا و اشتباه موجودات را هدایت کند چرا که خود عاری از خطا ، اشتباه ، علیم و محیط است.

بر خود میدانم از نگارنده متن به غایت تشکر نمایم. چرا که متن و نوشته از یک وجدان آگاه و بیدار و از ذهن خلاق و هوشمند و آشنا به درد و معضلات جامعه و بر خواسته از بطن جامعه است..

نوشته ،ویژگیهایی بارزی دارد از جمله::

1 - شیوه نو و جدیدی در بیان مشکلات اتخاذ گردید. از جمله استفاده از زبان محاوره ،زبان طنز،صراحت بیان و دید واقع گرانه و رئالیستی..

2 - اشاره به یکی از چالشهایی که اکثریت والدین،چه با سواد چه بی سواد از برون رفت آن عاجز مانده اند..

3 - به یکی از نیازهای طبیعی انسان اشاره شده که خداوند پاک و دانا در نهاد انسان قرار داده. که به دلایل بعضی محدودیتها و نداشتن فرهنگ مرتبط و عدم آشنایی محجور مانده است..

4 - به زیبایی به فقر معنوی و فرهنگی و ارجحیت آن به فقر مادی اشاره شده است . متاسفانه در جامعه مان به فقر معنوی وقعی نمینهیم و با بی تفاوتی از کنار آن گذر میکنیم..

علل و ریشه یابی آن::

1 - عدم شناخت و آگاهی والدین از روش تربیت مقتضی و صحیح

2 - شکاف و فاصله بین والدین و فرزندان.

3 - ماخوذ به حیا بودن در زمان و مکانی که مقتضی نیست.

4 - ضعف دستگاه آموزشی کشور و بی کفایتی مدیران و دست اندرکاران مربوطه. و عدم بهره گیری از تئورسینهای قوی و مدیر و اندیشمند و نداشتن برنامه ریزی

5 - ناهنجاریهای اجتماعی و اقتصادی و فقر فرهنگی.

6 - ناهمگونی و عدم هارمونی تکنولوژی های جدید با فرهنگ جامعه

پیشنهاد و راهکار:

1 - پیشگیری و جلوگیری و پیش بینی هر معظل و مشکل بهتر از درمان آنست. بنابراین باید با برنامه ریزی و هوشمند و آینده نگر بودُ.

2 - والدین نبایستی به فرزندان خود اعتماد کامل داشته باشند. و تمام حرفها و اظهارات آنها را بدون اندیشه و تا مل قبول کرد

3 - والدین باید با فرزندان خود به مثابه یک رفیق گرمابه و گلستان باشند. تا بتوانند ارتباط نزدیک عاطفی بر قرار گردد. تا فرزندان بتوانند با والدین ارتباط برقرار نمایند. والدین باید بدانند در ارتباط نزدیک و دوستانه است که میتوانند از نقاط ضعف و قدرت فرزندان مطلع شوند.

4 - تزریق اعتماد به نفس به گونه ای که فرزندان چنان شان و منزلتی برای خود قائل شوند که دست به هر کار دون و پستی نزنند. در واقع قدرت درونی و وجدان فرزندرا بیدار کنند..

5 - تربیت فرزندان منطقی و معقول. تربیت فرزندان احساسی و خیال پرداز و رمانتیک و غیر واقع بین موجب فریب و اغوا ی آنها خواهد شد.

6 - والدین بایستی از شیوه های تربیتی نوین و به روز آگاه باشند. و برای تربیت وقت بگذارند..

7 - دسترسی به مشاوران آگاه و مجرب. در روستایمان از یک مشاور تربیتی و خانواده مجرب و آگاه بی بهره هستیم..

8 - خرید و در اختیار قرار دادن فیلمهای آموزشی و تربینی غیره...................

در این خصوص حرفهای ناگفته فراوانی وجود دارد که از حوصله این جمع خارج است که صرفا به اختصار بیان گردید..

  نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم دی ۱۳۹۳ساعت 14:2  توسط ***  | 

203

تشویق زشتی زشتی میاره ، تشویق زیبایی زیبایی میاره

این ضربالمثلو شنیده بودی؟ الکی نگو! من که همینجوری گفتم. من در آوردیه همین الانم در آوردم. اما یه واقعیتیه که وجود داره. اینکه آدما باید اجتماعی زندگی کنن و با هم باشند بخاطر اینه که سیستانشان اینجوریه. هر کی که بخواد تنها باشه و تنهایی زندگی کنه ، اولاً که نمیتونه ، و دوماً که کم میاره. و اگه همه بخوان این ایده رو عملی کنن و برن تنها زندگی کنن خیلی زود نسلشون به همون حالی دچار میشه که جناب دایناسور شد.

پس اینکه میگن انسان موجود اجتماعیه ، راسه. اگه با هم نباشن اصلا نمیتونن نیازمندیهاشونو تامین کنن. این نیاز چه مایحتاج زندگی باشه یا مایحتاج روحی. بنابراین لازمه که اجتماعی باشین و اصلا تنهایی اختیار نکنین. حتماً تو جمع های باب طبع باشین. اما یه سری قوانینیم واسه خودش داره که لازمه رعایت بشه.

اگه تو جمعی که هسین رعایت عدالتو و مباحث خوب و روحیه بخشو بکنین ، خیلی باعث رشد و پویایی و شور و نشاط میشه. اما اگه بخواین دائم المصیبت بگین ، معلومه دیگه سرآخر همه ، راه اومده شونو هم گم میکنن.

یه سری آدمایی هسن که وقتی پیششونی شور میگیری و فعال میشی ، اما بر عکس یه مدل آدماییم هسن که به محض رفتن پیششون باید یه دسمالم بگیری و هرهر میگن حق حق میگن گریه و زاری کنی!. چون اینا عادت دارن به اینکه اولا که اصلا رعایت آدمای جمعو نمیکنن و فقط خودشون میخوان گپ بزنن و در ثانی هم حرفاشون حرف نیس که ، مصیبته.

اما یه سری آدماییم هسن که گرچه ممکنه تعدادشون کم باشه ، اما همین تعداد کمم خیلی زیاده. و اونا کسایین که حرفای رکیک میزنن و دائم یکی رو مضحکه میکنن. و یا اینقد ضعیف النفسن که اگه یه ذره باشون بگی اونورتر برو اولین چیزی که بر زبونشون جاری میشه فحش و ناسزاس. این خیلی بده. و بدتر اینکه یه عده دور و بریم دارن که اینا یه درصد بالایی با گوش دادن به حرفاش و خندیدنشون باعث تشویقش به این کارا میشن. این آدمای تشویق کن فک کنم بدیشون اگه بیشتر از اونا نباشه کمتر نیس.

بنابراین اینجا که میگن تشویق زشتی زشتی میاره. آره اینا که با خندیدن به حرفاش و گوش دادنش وقتی شارژش کردن ، اینم ایدفه با حرفای رکیکتر میاد ، وزشتی ها رو بیشتر میکنه.

اما اگه همینا ازش دوری کنن ، و به حرفاش گوش ندن و نخندن و رو ترش کنن ، این مدل آدما دیگه خودبخود این کاراشونو میذارن کنار. پس شمام اگه یه وقتی به این آدما برخورد کردین که دارن اینجوری جمعتونو به سمت بدیها میبرن ، رودبایستی رو کنار بزارین و ازشون دوری کنین و یا به حرفای رکیکشون اگرچه خنده دارم باشه نخندین.

اما در عوض اگه آدمایی رو دیدین که وقتی پیششون هسین دائم باتون روحیه میدن و حرفای خوب میزنن با توجه و نگاهاتون باش حالی کنین که دارین خیلی کیف میکنین از اینکه اینهمه حرفای شیرین و خوب میشنوین و روحیه میگیرین.

پس یه نتیجه خیلی ساده و مهم اینکه با آدمای رکیک گو  همکاری نکنین. نه به حرفاشون گوش بدین و نه با حرفای خنده دارشون بخندین. ولی با آدمای خوش گو خیلی همکاری کنین.

اینجوریا نیس؟

  نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم دی ۱۳۹۳ساعت 21:1  توسط ***  | 

   

آمارگیر وبلاگ

 
  POWERED BY BLOGFA.COM